گلوله ضدهوایی 20سانتی‌متر با سرم فاصله داشت/ مأموریت ناموفق زدن آن پل!

گلوله ضدهوایی 20سانتی‌متر با سرم فاصله داشت/ مأموریت ناموفق زدن آن پل!

  • 31 شهريور 1405 – 07:49
  • اخبار فرهنگی
  • اخبار فرهنگ حماسه و مقاومت
گلوله ضدهوایی 20سانتی‌متر با سرم فاصله داشت/ مأموریت ناموفق زدن آن پل!

گفت؛ «فلانی چه‌شانسی آوردی!»، گفتم؛ «چرا؟»، گفت؛ «گلوله به صندلی‌ات خورده و همه کابل‌ها و سیم‌ها را قطع کرده».

فرهنگی

خبرگزاری تسنیم، گروه فرهنگی – صادق وفایی: کوبیدن «کمپ بیورینگ» آمریکا در کویت توسط اف‌پنج‌های ایرانی در خلال جنگ 40 روزه، بار دیگر به دنیا ثابت کرد خلبانان ایرانی بهترین‌اند، معطل امکانات و هواپیماهای روز دنیا که در اختیار دشمنان ایران است نمی‌مانند و ماموریت را با هواپیمایی که تکنولوژی‌اش از دید خیلی‌ها قدیمی است، انجام می‌دهند.

این‌خلبان‌ها، میراث‌دار قهرمانانی هستند که در اولین دفاع مقدس ایران که 8 سال طول کشید پرواز و حماسه‌آفرینی کردند. گروهی از این‌قهرمانان هم که غربت و غیرت خاصی دارند، خلبانان شکاری اف‌پنج تایگر است که مانند برادر بزرگتر خود جنگنده بمب‌افکن فانتوم F4، سامانه‌های الکترونیکی هشدار نزدیک‌شدن موشک‌های پدافند دشمن را نداشته‌ و همه‌ فرایند تشخیص موشک و فرار از آن، با چشم و دید خود خلبان بوده است.

عطا محبی یکی از خلبانان و معلم‌خلبان‌های اف‌پنج در طول دفاع مقدس 8 ساله بوده که به بهانه مرور کارنامه جنگی‌اش و بررسی چگونگی ماموریت کوبیدن کمپ بیورینگ به دیدارش رفتیم.

از گفتگوی مشروح با این‌خلبان، تا به حال، گزارش 2 قسمت را منتشر کردیم که در پیوندهای زیر قابل دسترسی و مطالعه هستند:

* «روایت کوبیدن موصل با اف‌پنج‌های ایرانی/خلبان‌ها پس‌انداز مردم‌اند»

* «چه‌طور خلبان شدم؛ روزی که فکر کنی بلدی باختی!/مقایسه‌ای بین F5 و F7»

در ادامه و همزمان با آغاز هفته دفاع مقدس، سومین و آخرین قسمت از این‌گفتگو را می‌خوانیم:

* برسیم به آن‌ماموریت جنگی که در والفجر 8 بود …

والفجر 8 نبود؛ سقوط فاو بود.

* … همان که گلوله به صندلی‌تان خورد.

با خدابیامرز حسین چگینی بودم. با آن‌پرواز خوب و دانشی که داشت، تصادف کرد و از دنیا رفت. از خوب‌های اف‌پنج بود.

* ماموریت‌تان بمباران بود؟

بله قرار بود بزنیم توی کله عراقی‌ها. اوج حملات شیمیایی‌شان روی نیروهای ما بود.

* بمباران برای پشتیبانی از عقب‌نشینی نیروهای خودمان بود؟

بله.

* با موفقیت زدید؟

بله. زدیم‌شان. گلوله که آمد نفهمیدم. فرانسه تازه موشک‌های کروتال را به عراق داده بود. این‌موشک، پدافند زمین به هوای ارتفاع پایین است و با استفاده از آن، ما را بد می‌زدند. می‌دانید که اف‌فور تاکتیک لاف‌بامبینگ دارد که ما بدون آن‌امکانات و سیستم‌های اف‌فور، با اف‌پنج پیاده‌اش می‌کردیم؛ این‌گونه که یک IP Point انتخاب می‌کردیم و وقتی به آن می‌رسیدیم، با سرعت 550 نات، دماغ را 40 تا 45 درجه بالا می‌آوردیم و بمب‌ها را رها می‌کردیم بعد دور می‌زدیم و برمی‌گشتیم.

علت انجام این‌کار این بود که به کروتال فرصت ندهیم ما را بگیرد. آن‌روز هم بمب‌ها را زدم و در حال گردش بودم که احساس کردم چیزی مثل آرد و پودر نرم ریخت روی گردنم. دیدم همه نشان‌دهنده‌ها سالم‌اند و هواپیما پرواز می‌کند. فرود آمدیم و نشستیم. کروچیف آمد و از پله‌ها بالا آمد. گفت «باید یک گوسفند بکشی!» گفتم چرا؟ گفت «مگر ندیدی؟ پشت کابین‌ات یک‌سوراخ بزرگ درست شده.» نگاه که کردم، سوراخی که می‌گفت 20 سانتی‌متر با سرم فاصله داشت.

* یعنی اگر 20 سانت این‌طرف‌تر خورده بود، سرتان را منفجر کرده بود!

بله. فرم هواپیما را نوشتم و رفتیم گردان. رئیس ایمنی آمد و گفت «فلانی چه شانسی آوردی!» گفتم چرا؟ گفت «گلوله به صندلی ات خورده و همه کابل‌ها و سیم‌ها را قطع کرده. اگر می‌خواستی ایجکت کنی، صندلی‌ات عمل نمی‌کرد و زمین می‌خوردی.»

* این ترکش موشک کروتال بود؟

فکر نکنم! اگر موشک بود داغون‌مان می‌کرد.

* پس گلوله ضدهوایی بود؟

بله به نظرم.

* ماموریت چندفروندی بود؟

دو فروندی؛ فقط من بودم و چگینی.

نیروی هوایی | نیروی هوایی ارتش | نهاجا , دفاع مقدس , هفته دفاع مقدس , جنگ تحمیلی ,

سخنرانی در اولین نمازجمعه تبریز پس از جنگ؛ به امامت آیت‌الله شهید مدنی؛ 4 مهر 1359

* باز هم از این‌موقعیت‌های نزدیک به مرگ داشتید؟

یکی از خوش‌اقبالی‌هایم این بود که به هر ماموریتی که رفتم، با هر تعداد هواپیما که می‌رفتیم با همان‌تعداد برمی‌گشتیم. فقط یک‌بار پیش آمد که چهارتایی تیک‌آف کردیم و وسط راه جدا شدیم. تبدیل شدیم به دوتا دسته دوتایی. در آن‌پرواز، بیژن نعمتیان را در بال بقایی زدند.

یک‌پرواز دیگر هم اوایل جنگ با محسن باقری رفتم. بعدها زمانی‌که جانشین پایگاه تبریز بود، آمد و فرمانده پایگاه امیدیه شد. از نظر ورود به خلبانی، 7 ماه از من قدیمی‌تر بود. یادم نیست درگیر لاف‌بامبینگ‌های کدام عملیات بودیم، ولی او تازه از تبریز رسیده و بنا بود نیروهای ایرانی برای اولین‌بار به یک‌سمت عملیات کنند.

در پروازهای لاف‌بامبینگ، اگر وینگ‌من کم‌تجربه بود، به او می‌گفتیم بعد از زدن بمب، همراه خودمان گردش کند. اگر باتجربه بود، می‌گفتیم «باز شو!» به این‌معنی که خلاف جهت گردش کند و دو فروندمان 180 درجه، خلاف جهت هم گردش کنند. برای آن‌ماموریت هم یک‌اف‌پنج E بود که محسن باقری با آن پرواز می‌کرد و یک‌ اف‌پنج F دو کابین که من در آن نشستم.

روایت کوبیدن موصل با اف‌پنج‌های ایرانی/خلبان‌ها پس‌انداز مردم‌اند

خلبان کابین جلوی من، حمید فضیلت بود که آدم خیلی شوخی بود و سر به سر بچه‌ها می‌گذاشت. از تبریز به پایگاه دزفول رفت و آن‌جا شهید شد. فضیلت عادت داشت اگر کسی اشتباه می‌کرد، با خنده می‌گفت «این حرکت‌ات اصلا افسری نبود!»

در بریفینگ به باقری گفتم «محسن‌جان! اگر وینگ‌من افسری باشد، بعد از زدن بمب 180 درجه می‌گردیم؛ اگر نباشد باید همراه باشد و با خودمان بگردد.» گفت «خب حالا ما کدامیم؟» گفتم «بابا تو تاج سری! تو قدیمی‌تر از مایی! ولی ما این‌جا چهار پنج سورتی پرواز کرده‌ایم و تو تازه آمده‌ای.»

طبق بریفینگ وقتی بمب را می‌زدیم و از هم باز می‌شدیم، دوباره به‌سرعت ارتفاع را پایین می‌آوردیم و می‌چسبیدیم کف زمین. وقت گردش باید سمت چپ را می‌دیدم. به فضیلت در کابین جلو گفتم «من هواپیما را دارم. تو قشنگ عقب را نگاه کن ببین چیزی می‌بینی؟» گفت «نه نمی‌بینم!» گفتم «اوکی. هواپیما با تو! بذار من ببینم چیزی می‌بینم یا نه!» تا جایی که می‌توانستم بدنم را گرداندم. اما لحظاتی بعد دیدم هواپیمای محسن باقری سمت راست ماست و از بالا، پایین می‌آید.

کمی جلوتر که رفتیم، دیدم خبری از باقری نیست. با خودم فکر کردم ممکن است بنزین کم بیاوریم یا خودمان را بزنند! این شد که به اپروچ گفتم «ممکن است شماره 2 مشکل رادیو داشته باشد. با پدافند هماهنگ کنید او را نزنند. ممکن است رادیو نداشته باشد چون جواب ما را نداد.» من و فضیلت فرود آمدیم و هواپیما را آوردیم توی شلتر. وقتی پارک کردم و پایین آمدم، اردستانی آمد و گفت «عطا چه شد؟» گفتم «فکر می‌کنم او را زده‌اند و وقتی من او را دیده‌ام در حال سقوط بوده! تا حالا هم که خبری از او نشده، پس …» گفت «بله دیگر! لابد تمام شده!»

سوار ماشین که شدیم، دیدیم یک‌هلی‌کوپتر روی باند روشن و آماده پرواز است. خلبانش یدالله طاهری از قدیمی‌های نیروی هوایی بود که الان بازنشسته است. اردستانی گفت «با هلی‌کوپتر برو دنبال باقری، ببین می‌توانی پیدایش کنی!؟» سوار هلی‌کوپتر شدم و نقش ناوبر را به عهده گرفتم. یدالله کمی احتیاط می‌کرد. با بدبختی از رودخانه ردش کردم و در منطقه جلوتر رفتیم. وسط راه به یک پایگاه هوانیروز رسیدیم که چهار پنج فروند کبرا و دو سه هلی‌کوپتر 214 در آن بود. از آن‌پایگاه که رد شدیم، به پلی رسیدیم که دوسه بسیجی از زیرش بیرون آمدند. گفتم «یدالله بگذار زمین، از این‌ها سوال کنیم!» فرود آمد و به کروچیف هلی‌کوپتر گفت «برو سوال کن!» تا کروچیف به آن‌بچه‌ها رسید، گلوله‌باران دشمن شروع شد. گفتم «یدی بلند شو، بلند شو که الان می‌زنند!» گفت «کروچیف‌ چه؟» گفتم «او جایش امن‌تر از ماست. بلند شو!»

دوباره پرواز کردیم و جلوتر رفتیم. کمی که پرواز کردیم، دیدم یک دود سیاه از زمین بالا می‌آید! گفتم «یدی برو سمتش!» رفتیم و دیدیم دم هواپیما با دو اگزوز موتور و سکان عمودی رو به بالاست و باقی بدنه هواپیما در خاک است. گفتم «کنارش بنشین!» آن‌جا هم دوباره دو بسیجی دیدم که با موتور نزدیک می‌شدند. وقتی رسیدند گفتم «آقا خلبان این‌هواپیما را ندیدید؟» یکی‌شان گفت «بردنش بیمارستان صحرایی؛ همین بغل!»

* پس اجکت کرده بود.

نشانی و آدرسی که بسیجی می‌داد، چندان دقیق نبود. گفتم «یدی برویم پایگاه هوانیروز آن‌جا بپرسیم.» یک‌سرگرد آن‌جا بود که نقشه پرواز را جلویش گذاشتم و پرسیدم بیمارستان کجاست؟ آدم خوبی بود. موفق شد موقعیت بیمارستان را روی نقشه نشان بدهد. رفتیم و بیمارستان و با ساختمانی روبرو شدیم که 50 درصدش له و لورده شده بود. محسن باقری را که پیدا کردیم، یک‌پایش را آتل بسته بودند و روی برانکار خوابیده بود. سوار هلی‌کوپترش کردیم و آمدیم امیدیه.

* افسری گردش نکرده بود! (خنده)

(خنده) بله شئونات افسری را رعایت نکرده بود! به امیدیه که رسیدیم، یک بوئینگ نیروی هوایی در پایگاه نشسته بود که آماده پرواز بود. اردستانی گفت محسن را در آن بوئینگ بگذاریم تا به تهران منتقل شود.

نیروی هوایی | نیروی هوایی ارتش | نهاجا , دفاع مقدس , هفته دفاع مقدس , جنگ تحمیلی ,

* جناب محبی چه‌سالی بازنشست شدید؟

یکِ دویِ 1382؛ با 33 سال خدمت.

* برای پایان صحبت کمی هم درباره اف‌پنج‌هایی صحبت کنیم که در جنگ 40 روزه، پایگاه آمریکا را در کویت زدند و برگشتند.

البته از جزئیاتش خبر نداریم.

* بله من هم همیشه می‌گویم بعضی از جزئیات و حقایق دفاع مقدس 8 ساله را که مربوط به 40 سال پیش است، هنوز نمی‌گویند؛ چه برسد به جنگی که همین چندماه پیش بوده است. ولی در کل اف‌پنج‌های ما، کف خوابیده‌اند تا رادار آن‌ها را نگیرد و همه سیستم‌های الکترونیکی‌شان را خاموش کرده‌اند.

اف‌پنج که سیستم الکترونیکی ندارد.

* سیستم‌ها را که طی این‌سال‌ها بهتر کرده‌ایم ولی خب، اتکایی به آن‌سیستم‌های الکترونیکی نبوده است.

این‌کار، اصلش کارستان بود. درباره ارتفاع پایین هم باید بگوییم الان به ندرت می‌شود گفت رادار تو را نمی‌گیرد!

* پس رمز موفقیت اف‌پنج‌های ما چه بود؟

در نقاطی رادار تو را نمی‌گیرد اما آواکس آمریکایی برای گرفتن همان نقاط کور راداری است که آن‌بالا مشغول پرواز است. به نظر من، دشمن سرش گرم چیزهای دیگر بود و متوجه نشد بچه‌های ما کی رفتند و کی برگشتند.

* اف‌پنج‌های ما در ارتفاع پایین رفته‌اند و زده‌اند و برگشته‌اند و پدافند دشمن هم 3 هواپیمای خودش را اشتباهی زده است.

شاید بعد از زدن بمب‌ها به آن‌ها مشکوک شده‌اند و اشتباهی هواپیماهای خودشان را زده‌اند!

* به‌قول خیلی‌ها، اف‌پنج قدیمی و برای 60 سال پیش است. ولی آن کوچک، نقلی و تیز بودنش خیلی مهم است.

بله! خیلی مساله است. پیش می‌آمد در طول دفاع مقدس 8 ساله، اف‌فورها به دزفول می‌آمدند تا ماموریت انجام دهند. یک‌بار آن‌ها را گذاشتند توی بال بقایی. می‌دانی که اف‌فورها هنگام پرواز، دید ما را ندارند. ما در روزهای آموزش، مانورهای DACT داشتیم و درگیری هوایی تمرین می‌کردیم.

چه‌طور خلبان شدم؛ روزی که فکر کنی بلدی باختی!/مقایسه‌ای بین F5 و F7

قاسم موگویی و حسین یزدان‌شناس که پیشکسوت‌های ما بودند، در این‌مانورها پدر خلبان‌های آمریکایی را درمی‌آوردند. فاصله جانبی‌شان 3 هزار پا بود و از نظر ارتفاع، 100 پا، با هم فاصله داشتند. مثلا یزدان‌شناس در ارتفاع 10 هزار پایی و موگویی هم در ارتفاع 2 هزار پایی پرواز می‌کردند که ناگهان یکی می‌رفته سراغ هواپیمای آمریکایی و فریبش می‌داد و آن‌یکی از پشت سرش سر درمی‌آورده …

* و فاکس‌تری می‌گرفته است!

اما خب الان از نظر به‌روز بودن تکنولوژی، عقب افتاده‌ایم!

* با وجود این‌عقب‌ماندگی در تجهیزات …

یکی از نکات مهم آموزشی، در ارتش – به ویژه دانشکده افسری – حداکثر استفاده از حداقل امکانات است.

* یعنی خلبان ما، کاملا متکی به حواس خودش است نه سیستم‌های الکترونیکی مقابلش.

دقیقا؛ مثل پروازهای زمان ما! اف‌پنج یک سیستم INS (ناوبری) داشت که زمان ما در حال از رده‌خارج‌شدن بود. اگر به این‌سیستم متکی می‌شدی، ممکن بود نسبت به هدف، 5 مایل آف در بیایی. اگر با مختصات منطقه آشنا بودی، عیب نداشت؛ مثلا از تبریز به تهران INS را تنظیم می‌کردی و به راحتی به نزدیکی‌های تهران می‌رسیدی.

* نقطه‌شان زمینی هم داشتید.

بله ولی خود مختصات را به INS می‌دادیم. اِرور مختصات این‌سیستم، نیم مایل بود. خود خلبان نیم‌مایل را با چشمش جبران می‌کند. اگر برای زدن یک‌پل بروی و نیم‌مایل این‌طرف و آن‌طرف در بیایی، می‌شود اصلاحش کرد. اما 10 مایل آف‌بودن را نمی‌شود این‌گونه درست کرد. اف‌پنج‌های A و B که فقط سیستم تَکَن داشتند؛ تیک‌آف می‌کردی و 50 مایل که از پایگاه دور می‌شدی، دیگر هیچ‌چیزی نداشتی؛ فقط زمان بود و سرعت و سمت.

* و خود خلبان!

بله.

نیروی هوایی | نیروی هوایی ارتش | نهاجا , دفاع مقدس , هفته دفاع مقدس , جنگ تحمیلی ,

* جناب محبی ماموریت شاخص دیگری هست که درباره‌اش صحبت کنیم؟

یک ماموریت داشتیم با آقای دانشپور که موفق نشدیم. هم اذیت شدیم، هم خندیدیم و لذت بردیم.

* هدف چه بود؟

ماموریت زدن یک‌پل را به ما دادند. از تبریز رفتیم. بین کوه‌های حدفاصل موصل و یک‌شهر دیگر بود. یادم نیست پل تدارکاتی بود یا نه؛ هرکدام 4 بمب MK داشتیم. چون لابه‌لای کوه‌ها بودیم، نمی‌شد کف زمین رفت. به جایی رسیدیم که دانشپور گفت «عطا، پل را می‌بینی؟» گفتم بله. کمی آمدیم بالا. گفت «من رولینگ‌این می‌کنم. تو هم 5 ثانیه بعد بیا!» گفتم باشد. رفت پایین و رولینگ‌این کرد. همین که سرازیر شدم و خواستم رولینگ‌این کنم، گفت «وان آف! نیا! نیا! می‌خوریم به کوه!»

گفت «می‌گردیم از این‌طرف اپروچ می‌کنیم.» از سه چهار جهت به سمت پل سرازیر شدیم ولی نشد. آخرین‌دفعه گفتم «فکر می‌کنم بتوانم بزنم!» گفت «بزن ببینم!» کوه مقابلم جلوآمدگی داشت و وقتی تنظیم کردم پل را بزنم، بمب‌ها به آن‌جلوآمدگی کوه خورد. بمب‌های دانشپور هم به هدف نخوردند. گفت «ولش کن! 40 دقیقه است در این‌ارتفاع مانور می‌دهیم. الان بنزین‌مان تمام می‌شود!»

* پدافند نمی‌زد؟

پدافندی نبود ولی ممکن بود هواپیماهای اسکرامبل‌شان بیاییند. تنها حالتی که برای زدن بمب‌ها میزان بودم، همان‌لحظه بود که زدم و به جلوآمدگی کوه خورد.

* برای ماموریت، جایگزین در نظر نگرفتند؟ کسی را نفرستادند کار نیمه‌تمام شما را تمام کند؟

نه! وقتی دانشپور می‌گفت نمی‌شود، یعنی نمی‌شود. کسی روی حرفش حرف نمی‌زد.

انتهای پیام/

Leave a Comment

Are you human? Please solve:Captcha